عید فطر

عید فطر


فطر یعنی آفرینش روز نو از ماه نو ، از سال نو-

باز همرنگ طبیعت بودن و وقت درو: امیال نو -

باز برگشتن به خصلت ، باز برگشتن به خلقت ،باز!باز!-

باز برگشتن به راه عیش و عشرت ، مقصدِ آمال نو-

باعبور از معبر تنگ عبادت، « باخدا »، بس هوشیار -

زندگی را خوش گرفتن ، شعر گفتن ، « حال » نو ....


نماز و طاعاتتان قبول . عید شما مبارک . التماس دعا


روز زن و روز مادر ، روز زندگی است . مبارک باد!

روز زن و روز مادر را به تمام مادران و زنان جهان تبريك و تهنيت عرض مي نمايم

*

نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان می گذرد

- متبرًک باد نام تو -

و ما همچنان

دوره می کنیم

شب را و روز را

هنوز را...                             احمد شاملو


 

شيخ صدوق

 

شیخ صدوق؛ پاسدار بزرگ حریم مهدویت

 

شيخ صدوق ( ابن بابويه )

 

« او با توجٌه به مسائل روز عصر خود مي نوشت ؛ و

 سعي مي كرد كه به نياز هاي مردم در زمان خود

 پاسخگو باشد »

 

نقل به مضمون ، آنچه كه خوانديد حرف هاي يكي از اين آخوندهاي محترم است كه ، دقايقي قبل از ساعت 13 روز جمعه 15 ارديبهشت جاري ، به مناسبت روز بزرگداشت شيخ صدوق ( ابن بابويه ) و در باره وي ، از شبكه خبر پخش مي شد . شيخ صدوق در زمان غيبت صغراي ولي عصر ( عج ) مي زيسته است ؛ و از بنيانگذاران و مراجع اوٌليه مذهب شيعه به شمار مي رود . و حال دو پرسش اساسي:

1 – اگر او مقتداي ما و شما است ، آيا ما هم به مقتضيٌات هزاره سوٌم توجٌه داريم ؟!!! و واپسگرا به مقتضيٌات هزار سال قبل از اين نيستيم ؟

2 - اگر ايشان ، به سبب تاليفاتش ، كه همه به زبان عربي است ، چنين مقام ارجمندي داشته است كه پس از گذشت حدود هزار سال هرساله چنين روزي را روز بزرگداشت وي مي دانيم ، چرا تمام تاليفات وي را به زبان فارسي ترجمه نمي كنيد تا ما ملٌت پارسي زبان هم بخوانيم و بفهميم كه وي چه گفته است كه اينقدر مهم شده است ؟ . مگر چقدر خرج هر ترجمه مي شود ؟ بيش از پنج حقٌ منبر ؟ بيش از ده حقٌ مدٌاحي ؟! بيش از ده – بيست بنر عريض و طويل كه ...   

اين مدٌاحان شما براي هر نوبت مدٌاحي چقدر دستمزد مي گيرند ؟ يك ميليون ؟ دو ميليون ؟ پنج ميليون ؟

28 صفر، تسلیت باد

 

امروز

 

    تکرار روزها است .

 

        تکرار یک حدیث !

 

دلم گرفته از این تکرار ،

 

       بي فايده !

 

           بي فايده ؟

 

پس كجا رفته است آن ،

 

     پس چرا رفته است آن ؟!

 

          بر نمي گردد.... آن ؟

 

پيامبر را ....

 

    نه !

 

        « پیامبری » را می گویم .

 

*

 

امروز باز

 

     خاطره اي تزويري ....

 

            دعواي بر خلاف ...

 

 آن شير زن كه رفت (۱)

 

          شعري سروده بود :

 

«.....

 

امروز هم هوا دوباره گرفته است

 

امروز هم هوا دوباره خراب است »

 

تاريخ ؟

 

        تكرار مي شود....

 

               تكرار مي شود ...

 

                      تكرار مي شود ....

 

 

 (۱) از شعر « خبر سالها » ، مرحومه ی دكتر طاهره صفار زاده

 

شب يلدا

Yalda02.jpg

از دالاهو

یزیدیان در سوریه

يزيديان در سوريه

 

مردم را ديديد چقدر مشتاق حسين (ع) اند ؟ . نه ! اينهمه ... « تظاهر » نيست . مردم ستمكشيده و رنجديده ما نه تنها طعم مظلوميٌت را چشيده اند كه از آن سيراب اند . پايمال شدن حق را در تاريخ چهارده قرني خود به تماشا نشسته اند تا به اين سالها و اين روزها و هزاران اميد در جبران آن . وقتي مي گويند حسين مظلوم در واقع مي گويند حقٌ مظلوم !.

... و ظالم كيست ؟ . يزيد ! فرزند معاويه ، از سرزمين شام كه اين داغ را نه تنها بر دل كه نيز بر پيشاني شيعيان جهان ، و به خصوص ايران نهاده است ؛ و اگر مروري بيطرفانه داشته باشيم : جانشينانش هم ! : يك طرف كربلا است با آنهمه عظمت حسيني و يكطرف هم شام ، سرزمين معاويه ، يزيد ، و تا به امروز ...

شام ، همين سوريه است و به خصوص دمشق ! .

اواخر بهار سال 1365 به عنوان كارشناس اقتصادي برگزيده كشور ، با كارواني بنام وزير مربوطه و حضور چند معاون وزير و چندين رئيس كل و مدير كل و...و...و... به شام كه همان سوريه باشد اعزام شديم براي زيارت حضرت زينب عليه السلام ... و ساكن شديم در جوار بازار قديمي آنجا و در واقع محلٌه اي قديمي چون مسافرخانه هاي ناصر خسرو خودمان ...! ..

به زيارت حضرت رفتم و فرج خواستم ! حال آن حضرت در سوريه دفن اند يا در مصر يا در جاي ديگر ؟ : الاعمال بالنيٌات ! . ما به نيٌت زيارت آن اسوه شجاعت در عين مظلوميٌت و قهرمان حقگوئي و حق طلبي رفتيم و انشاء الله كه خودش و خداي خودش بپذيرند ...

روز سوٌم لباسهائي را كه دو سال قبلش در پاريس مي پوشيدم به تن كردم و با كيف و كفش پاريسي به سوي دانشگاه دمشق كه مرا فرانسوي گمان كردند . چند ساعتي در آنجا بودم و به تحقيق و تفحٌص در باره معماري اسلامي كه هميشه از رشته هاي مورد علاقه من بوده است . متوجٌه شدم كه در ادارات اين مستعمره سابق فرانسه هنوز هم بسياري هستند كه به زبان فرانسه حرف مي زنند .فردايش رفتم به وزارت جهانگرديشان و نه اينكه خود را فرانسوي جا بزنم ! ، آنها اشتباها" مرا فرانسوي تصوٌر مي كردند و چون اين امر به نفع من بود دليلي نمي ديدم اين اشتباهشان را تصحيح كنم مگر اينكه ...

در سالني كه آلبومهائي وجود داشت نشسته بودم به تماشا كه گروهي جهانگرد مراكشي وارد شدند . مراكشي ها هم چون مستعمره فرانسه بوده اند به زبان فرانسه هم صحبت مي كنند و اصولا" زبان دوٌم آنها زبان فرانسه است . تعجٌب كردم : در يك كشور عربي مراكشي هاي عرب با چند نفر راهنماي سوريشان كه آنان نيز لابد عرب بودند به زبان فرانسه حرف مي زدند ....

... بحث به معماري ايراني كشيد كه سوري ها ايراني ها را مردماني كلٌا" فاقد خلٌاقيٌت هنري مي دانستند ؛ و معماري اسلامي ايران را منشعب از معماري اموي سوريٌه... و همينطور بحث ادامه يافت تا آنجا كه گفتند برخي از امور فرهنگي ايرانيان را آنها برايشان انجام مي دهند !!! و وقتي يك مراكشي گفت ما ( يعني اعراب ) با آنها در جنگ هستيم ، چرا به آنان كمك مي كنيد؟ رئيس راهنمايان سوري گفت ما به پول و ساير كمك هاي آنها احتياج داريم فلذا رفتارمان با آنها استراتژيك است ( يعني گولشان مي زنيم ! ) ؛ بي سواد ، ساده لوح ، خرافاتي ، موهوم پرست و بي خبر اند؛ قيٌم طلب اند و اينهمه پول نفتشان را نمي دانند كجا خرج كنند ( كه در آن موقع ما در ايران حتٌي بابت خريد شير براي كودكان شير خوار در مضيقه بوديم ) و خوب ، ما برايشان خرج مي كنيم !!!؛ سالن دانس مي سازيم و...

به حدٌي عصباني شده بودم كه در برگشت به هتل محلٌ اقامتم دو بار راه را گم كردم . بالاخره به ناهار رسيدم . همه ناهارشان را خورده بودند ؛ و فقط يكي از بانوان ايراني كه بر سر مسئله اي با مسؤول ورودي هتل بحث و جدل مي كرد باقي مانده بود با دختر جوان بيست – بيست و دوساله اش . تا مرا ديد كه از ناهار خوري ايراني ها مي آمدم گفت ( نقل به مضمون ) :

پناه برخدا ، خدا لعنتشان كند ! به خدا قسم اينها فرزندان همان يزيد و معاويه اند . فكر كرده اند خيلي خريم ، بي حساب و كتاب از ما پول مي گيرند ....

سريع از كنار مادر و دختر گذشتم . يكي كه نميدانم آن روزها مدير كل يا معاون وزير بود سرراهم سبز شد . گفت : كجا دكتر ؟ دو روز است كه از ما كناره مي گيري ؟! ...نكند مي روي فيلم پورنو  ؟ . خوب ، محقٌقي ! باشد ! فقط مواظب باش يك وقت اين ... زاده ها به جرم جاسوسي نگيرندت ! ، از اين دم بريده ها هر چيز كه بگوئي بر مي آيد ! . فريبكارتر از اينها من نديده ام ، علي با عظمتش را فريب دادند !!! ...

گفتم : ولم كن ! دلم خون است ! . مي خواهم بنشينم زار زار گريه كنم .

گفت : خوب ! اصلا" ما را آورده اند اينجا كه گريه كنيم ! يك ربع ساعت ديگر همه به طرف حرم حضرت رقيٌه حركت مي كنيم ؛ نمازت را خوانده اي ؟ ! يا حالا نماز هم نمي خواني ؟!!!...   

يا ابا عبدالله الحسين ، ادركنا

اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا اَبا عَبْدِ اللَّهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَیْكَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِكُمْ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَعَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ(ع)

 

 

عاشورا ؛ بیدار باش صبح  ستیزی است ضدٌ ظلم

 

 

بيدارباش صبح « ستیز» ی است ضدٌ ظلم

 

فرياد واحسينا در تمام شهر ،

در گوش هر كر غافل ز « حقٌ ناس » !

چون صور رستخيز ،

بيدار باش صبح « ستيز » ي است « ضدٌ ظلم » !

روز حساب مجدٌد ؛

دوباره ديدن ها :

چه شد كه خون ناحق او شيعه را قوام آورد ؟ ،

چه شد كه شمر و يزيدان آن زمان به ابد ،

خفيف و خوار شدند؟ :

فروش « حقٌ » همه مردمان پاكنهاد

به يك پياله شراب !!!

چه سر نوشتي داشت ؟ .

نگر كه عبرت كل جهان همين حرف است :

حسين ؛

سمبل مردانگي و صلح و صفا !

و لعن خلق بر اين خيل بي شرف بادا ! : اهالي شام ...

« حسين مظلوم ؟ » خواهم خواند و باز خواهم خواند ! امٌا :

حسين سمبل حقخواهي تمام مظلومان ! 

 عليرضا آيت اللهي . ساعت هفت صبح جمعه ۴/۹/۱۳۹۰

عید سعيد غدیر مبارك باد


سالروز تولد نيما يوشيج : تو را من چشم در راهم

 تو را من چشم در راهم

 

تو را من چشم در راهم !

همه روزان !

و تو اي « مرد » ! ، رخ بنماي !

كه نامردي سراسر گشته حاكم ؛

ظلم و جور و دزدي و غارتگري دائم !

تو را من چشم در راهم .

*

كدامين پرتوي حسنت در اين دنيا است ؟

كدامين گفته ات در كار ؟!

فقط نامت بنر ها را كند تزئين

فقط اسمت مناصب را كند رنگين ؛

تو ميداني ...

*

تو ميداني كه اين غارتگران جان و مال و خسرو وشيرين

چه سفٌاك اند ، از نسل مغول ، تيمور ، غلزائي ، سپس چرچيل ؛

آن روباه پير بي صفت ، امٌا خود چنگيز !،

كه آورد اين سراسر بوم ما را زير آن مهميز !

لگد كوبان !

كه قبر جدٌمن گشته است دست آويز !

علي ، برخيز !

علي ، برخيز !

تو را من چشم در راهم !

*

تو را من چشم در راهم ،

همه روزان

و تو اي « مرد » ! رخ بنماي !

رخ بنماي ...

كه چشمم فرش پاي تو !

كه چشمم فرش پاي تو !.